تازه:
سه شنبه , ۲۹ میزان ۱۳۹۹
خانه » کتابخانه » گزارش های فرهنکی » درباره‌ی آرزوی سرخ‌پوست بودن

درباره‌ی آرزوی سرخ‌پوست بودن

نوشته‌ی کورنلیا تراونیچک (Cornelia Travnicek)

در حالی که در قرن بیست و یکم ضرورت دارد در برابر صورتی رنگ شدن بیش از اندازه‌ی اسباب‌بازی‌های دخترانه، و همین‌طور در برابر دنیایِ به همان میزان محدودِ تولیدکنندگان اسباب‌بازی‌های پسرانه ایستادگی کنیم، من در دوران کودکی با چنین مسأله‌ای روبه‌رو نبودم. من به عنوان یک دختربچه در قرن گذشته مجموعه‌ای از آثار کارل مای۱ (Karl May) را در اختیار داشتم، آن مجموعه را به اصطلاح از پدرم به ارث برده بودم و این مجموعه را که از لحاظ رنگ و قطع به دقت تفکیک شده بود، در اتاق بچه‌ها، مرتب و منظم توی قفسه چیده بودم. من کاست ویدئویی تمام فیلم‌هایی را که از روی این آثار ساخته شده بود، تهیه کرده بودم و هر سال در گِفول (Gföhl) به دیدن نمایش وینه تو۲(Winnetou) می‌رفتم و این‌ها همه خیلی زود به یک آرزو انجامید: آرزوی سرخ‌پوست بودن. آن روزها من از کافکا و آرزوی مشابه‌اش۳ اطلاعی نداشتم.

عموی من قهرمان بزرگ تیروکمان بود، مگر غیر از این است که او در بچگی یک‌بار خواسته یا ناخواسته چنان تیری به ساق پای خانم همسایه شلیک کرده بود که خون جاری شده بود؟ با در نظر گرفتن ارزش یک جفت جوراب ابریشمی در آن روزها، پیامد این رویداد فقط به این مطالبه ختم شد که آن یک جفت جوراب جایگزین شود- آن ماجرا دست کم در خاطره‌ی عموی من که ظاهراً کمی رنگ باخته است، این گونه نقش بسته است.

بنابراین هنر تیراندازی در خون من بود.در نتیجه در هر فصل بهار باید شاخه‌ای سفت و محکم وظیفه‌ی کمان را به عهده می‌گرفت و انتهای راست‌ترین شاخه‌های موجود شکاف می‌خوردند و در قسمت جلو به چوب پنبه مجهز می‌شدند تا در نقش تیر ظاهر شوند. یک لوله‌ی کاغذ آشپزخانه هم که به کمک قیطان حمایل گردن می‌شد، باید به عنوان ترکش ایفای نقش می‌کرد. بعد من کفش‌های سرخ‌پوستی‌ام را که در اصل فقط برای استفاده در خانه در نظر گرفته شده بود، می‌پوشیدم و از آن‌جا که در عشق و علاقه‌ام به سرخ‌پوست بودن رفیقی نداشتم، تنهایی از خانه بیرون می‌آمدم، دور و بر بلوک خانه‌های تعاونی پرسه می‌زدم. بعدها حتی از کنار گورستان می‌گذشتم و نرسیده به علفزار به اولین درخت می‌رسیدم. به آن درخت در تمام طول سال ورقه‌ای رنگ و رو رفته به قطع آ- چهار آویخته بود. این ورقه که پلاستیکی شفاف به طرزی ناجور از آن محافظت می‌کرد، نسبت به خطر روباه‌ها هشدار می‌داد. تا بخواهی هدف‌گیری کرده‌ام، اما به ندرت تیر انداخته‌ام.

روزهای مه‌آلود را با بیش‌ترین وضوح به یاد می‌آورم. در روزهای مه‌گرفته‌ی دوران کودکیم بهترین زمینه برای سرخ‌پوست بازی فراهم می‌شد. آن مه‌گرفتگی‌ها دست کم به نظر من بسیار غلیظ و طولانی مدت بودند، به‌طوری که امروزه با هرکسی درباره‌ی آن حرف می‌زنم، حاضر نیست گفته‌ام را باور کند. در آن فضاهای مه‌آلود، آدم واقعاً نمی‌توانست حتی دست خود را که جلوی صورت گرفته بود، تشخیص بدهد. دنیا غرق در سکوت بود. چیزی دیده نمی‌شد. صدای من به گوش کسی نمی‌رسید. نامریی بودم. ریزترین قطرات آب در هوا یک‌جور وایت روم (White-Room) به وجود می‌آوردند و من در آن وایت روم، درست مثل اینکه به یکی از استودیوهای فیلم‌برداری امروزی وارد گرین-روم (Green-Room) شده باشم، می‌توانستم در برابر هر پس‌زمینه‌ای که به ذهنم می‌رسید، در نقش سرخ‌پوست ظاهر شوم.

امروزه مایلم تصور کنم در همان ایام، در ساعات تکروی که با تخیلاتم تنها بودم و ادبیات به تخیلاتم پر و بال می‌داد، در آن ساعاتی که به اصطلاح داشتم آفرینش ادبی را می‌آزمودم، مشخص بود بعدها خودم دست به قلم خواهم برد. در ضمن مایلم در این مورد کارل مای را تا حدودی مقصر بدانم.

آن خواننده‌ی کم سن و سال رشد کرد و قهرمانانش ناگزیر باید از دست می‌رفتند. نخست خواندن رمانی درباره‌ی جرونیمو باعث شد تصویر رییس نیک‌نهاد قبیله‌ی آپاچی به گونه‌ای بازگشت‌ناپذیر دگرگون شود. سپس آگاهی از زندگی واقعی کارل مایِ نویسنده به فروافکندن تندیس‌اش از بالای پاستون انجامید. پس از مدتی تحقیق و بررسی زبان و این‌که زبان چگونه تولید واقعیت می‌کند، دیگر هرگز یکی از ساکنان قدیمی آمریکا را «سرخ‌پوست» نمی‌نامم.

اما چیزی باقی مانده است، و این را مدیون کارل مایِ نویسنده و قدرت تخیل پرمهر و محبت او هستم. زیرا هنوز هم اغلب فکر می‌کنم: چه خوب بود اگر سرخ‌پوست بودی، با اسبی وفادار در کنارت. آن‌وقت می‌توانستی در دشتی گسترده، آن‌چنان که وسعتش در کشور ما در تصور کسی نگنجد، از میان علف‌های نرم بهاری پاورچین، پاورچین پیش بروی، بی آن که ساقه‌ی علفی خم بردارد، و این در حالی که پره‌های بینی‌ات، و نیز پره‌های بینی اسب، در هوای بی‌نهایت تازه آهسته می‌لرزند و در پهنه‌ی آسمان بانگ پرنده‌ای شکاری طنین انداخته است.

در کودکی سرخ‌پوست بودن، اصلأ بد نیست.

۱. نویسنده‌ی آلمانی (۱۹۱۲-۱۸۴۲) که برای نوجوانان داستان‌های پرماجرا می‌نوشت.

۲. وینه توی سرخ پوست یکی از قهرمانان این آثار بود.

۳. رجوع کنید به داستان‌های کوتاه کافکا، نشر ماهی، صفحه‌ی ۴۲.

منبع: شهر کتاب

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

این را هم ببینید!

چهل سال فلسفه‌بافی در یک کتاب

کتاب «هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند» یک کتاب فلسفی عامیانه است که مطالعه‌اش باعث توجه به نکات مختلفی درباره زندگی می‌شود. ...

تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت می باشد CopyRight 2017- All Rights Reserved