تازه:
جمعه , ۷ قوس ۱۳۹۹
خانه » مقالات » اندیشه » مفهوم درست وواقعی اومانیسم

مفهوم درست وواقعی اومانیسم

 

قبل ازپرداختن به این مبحث همانطور که درمبحث سکولاریسم هم عنوان کردم متاسفانه برخی مکاتب ودرکل مفاهیم خوب شناسانده نشده اند وباعث موضع گیری اشتباه ازطرف مردم شده اند همانطور که اثبات کردم سکولاریسم بی دینی مطلق وخواهان مرگ کامل دین نیست دراین نوشتارهم تلاش می کنم اثبات کنم اومانیسم نفی خدا والحاد نیست بلکه هدفش توجه بیشتر به انسان بعنوان اشرف مخلوقات است.

تعریف نویسنده ازاومانیسم  (فرد اصالت می یابد و سالارجهان خویش پنداشته می شود)

 

تعاریف مختلف اومانیسم

” اومانیسم رویکرد به زندگانی برپایه ی عقل و انسانیت مشترک ماست، و تشخیص اینکه ارزش های اخلاقی تنها  بر پایه ی سرشت و تجارب  انسان است.

اومانیسم رویکردی ایجابی به جهان برپایه ی تجربه، اندیشه و امیدهای بشری است.

به اعتقاد اومانیست ها تنها منبع کسب معرفت و نیز تنظیم اصول اخلاقی زندگی،  تجربه ی بشری و تفکر عقلانی است.

اومانیسم دیدگاهی دموکراتیک و اخلاقی درباره ی زندگی است، که می گوید نوع انسان حق و مسئولیت دارد به زندگی خود شکل و معنا بخشد.

اومانیسم نشانگر جامعه ای انسانی تر است که  بر پایه ی ارزش انسان و طبیعت در پرتو خرد و پرسشگری آزادانه توسط توانایی های بشری بنا شود.

روشن‌ترین تعریف را از اومانیسم حامیان آن ارائه داده‌اند. «کرلیس لامنت» از سخن‌پردازان برجسته اومانیسم می‌باشد. وی در کتاب فلسفه اومانیسم می‌نویسد:
[به طور خلاصه] اومانیسم معتقد است که طبیعت سراسر از حقیقت ساخته شده، که ماده و انرژی اساس جهان است و ماوراء الطبیعه وجود ندارد. غیرواقعی بودن ماوراء الطبیعه به این معناست که اولاً در سطح بشری، انسان‌ها دارای روح غیرمادی و جاودان نیستند،

اومانیسم(humanism) در فارسی به صورت اصالت انسان، انسان‌گرایی، انسان‌مداری ،آدمیت و خود بنیادی ترجمه شده است.

این مکتب انسان را محور ارزشها قرار می دهد یعنی اصالت به اراده و خواست او داده می شود. در این نظریه همه چیز از انسان شروع شده و به انسان نیز ختم می شود و هیچ حقیقتی برتر از انسان وجود ندارد.

اومانیسم به معنای انسان گرایی و ارزش دادن به استعدادها و توانائیهای انسان و توجه به طبیعت است. چنین نگرشی نسبت به انسان در یونان باستان در میان سوفسطائیان وجود داشت که انسان را معیار همه چیز می دانستند. لیکن همراه با رنسانس در قرن ۱۴ به عنوان مکتبی مشخص در ایتالیا شکل گرفت. انسان ایتالیایی قرون وسطی انسانی ذاتاً گناهکار بود و به خاطر گناهش از بهشت رانده و به زمین خاکی هبوط کرد. بدینگونه کم ارزش بودن زمین به عنوان مسکن انسان مشاهده می شود و بدتر از آن بی ارزش بودن انسانی که ایمان ندارد و نافرمان است.

حال اگر این انسان بخواهد به مکان اصلی خود باز گردد و رستگار شود باید به مسیح ایمان آورده و از لذایذ دنیوی اعراض کند، در زمان تولد به وسیله فرورفتن در آب خود را از گناه پاک کند و سعی کند با اطاعت محض از عیسی مسیح (ع) و کلیسا بتواند عضوی از کلیسای جهانی شود و در آخرت در بهشت زندگی کند. چنین بینشی در مورد انسانی که ترکیبی از تن و روح است و دوران مختلفی را از نوزادی به کودکی و از کودکی به نوجوانی و سپس بلوغ و پیری طی می کند نگاهی جزمی و خشک است. زیرا انسان بنا به طبعش میل دارد که بر اساس انها زندگی و عمل کند. زمین و طبیعتی را که در مقابلش قرار دارد توسط حواسش لمس کند، در مقابل زیبائیهای آن به شعف بیاید و از بلایایش متاثر گردد. به هم نوعش عشق بورزد و در پیوندی عاشقانه خود و نوعش را تثبیت کند. لیکن فلسفه و الهیات چنین اجازه ای را به او نمی دهد زیرا قرون وسطی دارای قالبهای دینی و فلسفی از پیش مشخص شده ای بود که آن قالبها در واقع معیارهایی برای رفتار و عواطف انسانها، علوم، هنر، ادبیات و غیره محسوب می شدند و اگر امری در این قالبها نمی گنجید و مطابق با آن معیارها نبود، مطرود و حتی شرک شناخته می شد و عواقب و نتایج فجیعی را در بر داشت.

در این شرایط اومانیسم در جهتی کاملاً مخالف قد علم می کند. بینش اومانیستی با تکیه بر احساس و خرد، تمایلات انسانی را طبیعی قلمداد کرد و بر توانائیها و استعدادهای انسان توجهی شایان مبذول داشت. اومانیستها نمونه آنچه را که به آن اعتقاد داشتند با برگشت به عقب یعنی در یونان باستان و اساطیر آن یافتند. اساطیر یونانی خدایان را به نحوی انسان انگارانه معرفی کرده بودند و فیلسوفان یونان باستان اصل و ماده المواد همه چیز را غالباً عناصر طبیعی می دانستند و حتی آنهایی که به ما بعدالطبیعه اعتقاد داشتند جهان مادی و محسوس را برای رسیدن به نهایت تکامل انسانی ضروری می دانستند. اومانیستها با چنگ زدن به این فرهنگ تجدید حیات آن را با مطالعه و وارد کردن کتب یونانی به جامعه ایتالیا منتقل و جاری کردند و به انسانها گفتند اکنون ای انسان تو می توانی با آزادی و امنیت از شنیدن آواز پرندگان لذت ببری، از شکوه کوهها و امواج به شعف بیایی با دیدن زیبائیهای جسمانی عاشق بشوی و آنچه را که در درونت می جوشد ابراز کنی و برای زمان تنهایی و ناتوانی و نگهداشتن اخلاقت به خدا و مسیح ایمان داشته باشی.

از این مقدمه می توانیم نتیجه بگیریم که اومانیستها افراد بی خدایی نبودند و هیچگاه در صدد نفی خدا و ایمان مسیحی بر نیامدند بلکه آنها همگام با جنبش رنسانس شرک و مسیحیت را با یکدیگر آشتی دادند فقط تنها اشکال آنها در این بود که در جهت احیای شرک و عمل به آن راه افراط پیمودند و بعدها موجبات تزلزل و فساد اخلاقی را فراهم کردند.

در یک دوره به ویژه قبل از انقلاب، که اطلاع زیادی از آراء افرادی همچون هایدگر و فوکو وجود نداشت، مترجمان، هنگامی که می خواستند اومانیسم را ترجمه کنند (به جز آن دسته که اومانیسم را به غلط به بشر دوستی و انسان دوستی ترجمه می کردند) عمدتا اذهان ایشان به سوی جنبش اومانیسم ادبی حرکت می کرد. البته نمی توان این مفهوم را غلط پنداشت، اما باید توجه داشت که این مفهوم تنها یکی از شئون اومانیسم است.

در طلیعه اومانیسم و در ابتدای رنسانس، همانطور که این جنبش بزرگ، مهر خود را بر تمام شئون زندگی بشر غربی زد، ادبیات را نیز در بر گرفت. چنان که ما در ابتدای رنسانس در عرصه ادبیات چهره هایی همچون پترارک و بوکاچیو را می بینیم که نماینده صورت خاصی از اومانیسم(ادبی) هستند.

گذشته از خصیصه بشر انگاری که در همه جای اومانیسم دیده می شود، خصایص ویژه ای نیز می توان برای صورت خاص ادبی آن بر شمرد، از جمله اینکه:

۱- پیشتازان این جنبش ادبی توجه ویژه ای به ادبیات شرک آلود یونانی و لاتین نشان می دهند.

۲- در زمینه ادبیات و همچنین هنر تمایل عجیبی به توصیف انسان دارند. به عنوان مثال ایشان در زمینه نقاشی یا مجسمه سازی، وسواس بسیاری در ترسیم جزئیات بدن انسان و پستی ها و بر آمدگی های آن از خود نشان می دهند. در تاریخ هنر جنسن و همچنین تاریخ هنر هلن گاردنر به نکات جالبی اشاره شده: در قرون وسطی نوعی پرهیز وجود دارد از اینکه تصویر انسان به صورت صرف انسانی کشیده شود. تصاویر انسانی اصولا در این دوره، دو بعدی و فاقد پرسپکتیو هستند و این را نباید ضعف نقاش دانست، این مسئله به نگاه نقاش برمی گردد. به عنوان مثال هنگامی که حضرت عیسی(ع) را ترسیم می کند، قصد ندارد تا آن را زمینی کند لذا هاله نوری هم به آن می افزاید. اما نقطه مقابل آن در رنسانس و در آثار هنرمندانی مانند رافائل داوینچی و میکل آنژ، که توجه افراطی به تشریح جزء به جزء بدن انسان داشتند، دیده می شود

در تاریخ تمدن غرب، نام نهضتی است که به رنسانس و تجدید حیات علم و فرهنگ و هنر و طرح مسائل اجتماعی و سیاسی و تربیتی خارج از محیط سلطه ی پاپها منجر شد. هومانیسم شعار خود را براساس سخن پروتا گو راس فیلسوف یونانی که گفت انسان میزان همه چیز است. بیان می نمود. و بدین ترتیب، مفهوم انسان را جانشین خدا و کلیسا و بسیج ساخت. از جمله نمایندگان هومانیسم در اروپا می توان : دانته، داوینچی، میکل آنژ، گالیله، دکارت، لوتر، شکسپیر، نیوتن، سروانتس، کپرنیک، اراسموس و بوکاچیو را نام برد.

آنچه که غرب مدرن را از دیگر دوره‌های غرب، باستان و وسطی و تمدن شرقی متمایز می‌کند، اومانیسم است.
اومانیسم را برخی مترجمان به غلط مردم‌سالاری، مردم‌دوستی، بشردوستی و انسان‌دوستی ترجمه کرده‌اند که برابرهای دقیقی نیستند. واژه‌هایی هستند که با میراث فرهنگی ما پیوند ندارند و ترجمه لفظ به لفظ آن به فارسی ممکن نیست. در فارسی دقیقاً کلمه‌ای برابر اومانیسم وجود ندارد و اگر برای مثال انسان‌سالاری را معادل آن می‌گذاریم باید آن را با توضیحی همراه کرد تا با چیزهای دیگر اشتباه نشود. آنچه که مبنا و مدار تفکر در غرب مدرن است، اومانیسم یا فرهنگ‌ انسان‌مدار است. انسان‌مداری را نباید با انسان‌دوستی مترادف دانست. در ادیان، آیین‌ها و اندیشه‌های مختلف بحث انسان‌دوستی به گونه‌های مختلف مطرح شده است. در یونان باستان هم جلوه‌هایی از انسان‌دوستی وجود داشته است. اومانیسم خصیصه غرب مدرن است و آن را از تمامی دوره‌های ماقبل خود متمایز می‌کند.
در تفکر یونان و اسطوره‌ای، خدا یا خدایان مدار تفکر هستند. در چنین تفکراتی انسان و جهان در ذیل محوریت خدا قرار دارند. یعنی اگر به انسان توجهی می‌شود ذیل خدا محوری به او توجه می‌شود. اما در تفکر جدید، بشرمداری قرار می‌گیرد و مبدأ و منشأ و غایت همه ارزش‌ها، بشر می‌شود. در واقع در دوران اومانیسم همان سنت پروتاگوراس اجرا می‌شود. پروتاگوراس، متفکر سوفسطایی متوفی به سال ۴۶۰ قبل از میلاد و تقریباً هم دوره سقراط است، او عبارتی دارد که بیان روح اندیشه‌ی اومانیستی است. از نظر او «انسان مقیاس همه چیز است، هر آنچه که وجود دارد و هر آنچه که وجود ندارد»، این سخن جان کلام اومانیسم است. مارکس می‌گوید رادیکال بودن به معنای ریشه‌ای بودن است، اما برای انسان، ریشه همان انسان است. این رویکرد یک رویکرد اومانیستی است، یعنی انسان را موجودی قائم به خود فرض می‌کند که این موجود قائم به خود، هم محوریت و هم اصالت دارد، حتی اگر از خدا یا جهان بحث شود، درکنار انسان و اصالت انسان باید مطرح شود. بنابراین، توجه به انسان به عنوان در نظر گرفتن نیازهای انسان یا تلاش به منظور رشد انسان و احساس مسوولیت نسبت به انسان، اومانیسم است. اومانیسم یعنی اینکه شما هستی را به گونه‌ای تعریف کنید که انسان در این تعریف، میزان و معیار همه ارزش‌ها و امور پنداشته شود.
اومانیسم به بشر اصالتی می‌دهد که این اصالت در واقع جایگاه واقعی او در هستی است. در اندیشه اومانیستی، انسان قانونگذار است و به عنوان خدای هستی فرض می‌شود و آن خدای واقعی هستی فقط دارای شرط خالقیت می‌شود یعنی فقط دنبال خالق است و شأن ربوبیت از خدا گرفته نمی‌شود. به عبارتی دیگر ربوبیت زمین وطبیعت به انسان سپرده می‌شود.

به اعتقاد اومانیست­ها کمال آدمی در ارتباط با هم­نوعان خود اوست و کسب بیشترین خیر در دنیا بالاترین هدفی است که یک انسان باید دنبال نماید. خلاصه آنکه انسان باید عشق به خود را جایگزین هر تعلق خاطر دیگری بنماید.

 

امادر اینکه اومانیسم با اعتقادات دینی و هم­چنین اخلاق دینی درگیر خواهد شد شکی و جود ندارد؛ زیرا نمی­توان هم آدمی را اصل و محور همه چیز دانست و خواست­های او را بر خواست­های هر کس دیگری ترجیح داد و هم تسلیم دستورات دین و اخلاق دینی شد. لذا سکولار شدن عرصه­های مختلف حیات بشری از پیامدهای ناگزیر اومانیسم می­باشد و حوزه اخلاق نیز از این امر مستثنی نیست.

از جمله خصوصیات اخلاق اومانیستی حق­گرایی آن در مقابل تکلیف­گرایان است. بدیهی است که بنابر اصالت انسان و محور قرار گرفتن خواست­های او دیگر سخنی از تکلیف نمی­توان گفت. انسانی که خود را اصل و معیار همه چیز می­داند خداپرستی و دینداری را نیز حق خود خواهد دانست و نگاهی تکلیفی بدان نخواهد داشت. این موضوع را می­توان از لوازم جنبه افراطی اومانیسم به حساب آورد.

 

در دوره رنسانس، نهضت اومانیسم یا همان انسان گرایی، تاثیر عمیقی بر جامعه اروپا نهاد. این جنبش در نهایت سبب دگرگونی دیدگاه ها، وضع زندگی و جایگاه اروپایی ها و همچنین فرایند فکری شان شد. ادبیات نگاشته شده در اوان رنسانس، بیانگر تاثیر اومانیسم بر طبقات اجتماعی اروپاییان است. در این میان دانته به عنوان یک نویسنده برجسته، نگارش کتاب خود را در سال ۱۳۱۴ میلادی به اتمام رساند. اگرچه دانته قبل از گسترش این نهضت می زیسته اما سبک او نمایانگر کثیری از پیشگامان تفکر اومانیستی بعد از او شد. تاثیرات بعدی اومانیسم نیز در آثار «جان میلتون» نویسنده انگلیسی که آثارش به طور چشمگیری تحت تاثیر جو پرهیاهوی سیاسی قرن هفدهم انگلیس بود، مشهود است. در حالی که کتاب دوزخ دانته نمایانگر کیفیت هایی است که از جنبه اومانیستی بر آن تاکید شده است، اما در کتاب بهشت گمشده که در سال ۱۶۶۷ منتشر شد، بر تاثیرات والای اومانیسم در جامعه صحه گذاشته است. آثار این دو نویسنده محصول زمانه آنها است. میلتون تقریباً سه قرن و نیم بعد از دانته، بهشت گمشده را نوشت و علاوه بر این او در جامعه ای متفاوت با دانته می زیسته است. به رغم چنین تفاوت هایی، بهشت گمشده و دوزخ بیانگر جنبه های اومانیستی هستند. اگرچه ممکن است نحوه بیان آنها از این مفاهیم متفاوت باشد. از این رو برای درک این مطلب که چگونه اومانیسم به درون مایه ها و اوصاف کتاب های دوزخ و بهشت گمشده راه یافته است، در ابتدا بایست از مفهوم اومانیسم به درک درستی برسیم. اومانیسم را که معنای تحت اللفظی اش «پژوهش درباره انسان » است می توان «بیدارسازی خویش» تعریف کرد. این مکتب هم بر مطالعه آثار کلاسیک و هم علوم انسانی، که به عنوان علوم رهایی بخش ذهن است، تاکید می ورزد. مطالعه فلسفه اخلاق، تاریخ، دستور زبان، علم بیان و شعر این امکان را برای اومانیست ها فراهم آورد که تفکرات خود را بیشتر گسترش دهند و به صورت فراگیر و مجزا به فعالیت خود ادامه دهند. این در حالی است که قبل از رنسانس، اروپاییان خود را به عنوان بخشی از اجتماع می دانستند اما اومانیست ها خود را به صورتی فردی و مجزا تعریف کردند. اگرچه متفکران قرون وسطی با آغوشی باز مفاهیم کلیسا را پذیرفتند اما اومانیست ها با تکیه بر مطالعه عمیق آثار کلاسیک و علوم انسانی از کلیسا دوری کردند. در نتیجه اومانیست ها علاوه بر تلاش هایی برای بهبود وضع زندگی دنیوی، سعی بر بهبود جایگاه خود در زندگی پس از مرگ را نیز داشتند.ادغام دو مقوله آزادسازی ذهن از طریق مطالعه و اولویت بخشیدن به زندگی در این دنیا، این امکان را برای آنها فراهم ساخت که زمام زندگی خویش را، خود به دست گیرند تا اینکه بخواهند خود را تسلیم همان دیدگاه پیش از رنسانس کنند که انسان را به عنوان آلتی در دست نیروهای قدرتمند می دانست. هم دوزخ دانته و هم بهشت گمشده میلتون، بیشتر این خصوصیات اومانیسم را به نمایش می گذارند. در سرتاسر کتاب دوزخ دانته با سلسله شخصیت هایی مواجه می شود که هرکدام خصوصیاتی متفاوت دارند. اغلب این کاراکترها همان کسانی هستند که دانته قبلاً با آنها آشنایی به هم رسانده بود. تصمیم دانته بر این بود که معاصرهای خود را در اومانیسم بازتابی جهنم قرار دهد اگرچه او هم به دوستان و هم به دشمنانش احترام قائل بود. تمامی این شخصیت ها، دارای خصوصیات فردی هستند و دانته سعی کرده این گروه را از گروه های گناهکاران مبرا سازد. از این رو دانته شخصیت هایی مثل کاپانئوس، سر برانتو لاتینو و برتراند دبورن را تفکیک داده است. مثلاً او شخصیت قدرتمندی همچون فاریناتا دگلی ابرتی را به نحوی توصیف می کند که انگار کل جهنم در نظرش حقیر می آمد. (دوزخ، کتاب هشتم، سطر ۳۶) دانته راحت در دوزخ قدم می زند و صرفاً به وصف عقوبت گروه های گناهکاران می پردازد.گزینش دانته در تفکیک افرادی از گروه های خاص، فرایند تفکر اومانیستی او را به وضوح نشان می دهد. دانته در دوزخ، شخصیت های بسیاری را به ما معرفی می کند، حال آنکه جان میلتون در دو کتاب اول بهشت گمشده اش، فقط کاراکترهای معدودی را به صحنه می آورد. دانته به طور اجمالی به شخصیت هایش پرداخته اما میلتون با توجهی بیشتر به ویژگی های فردی کاراکترهایش، آنها را توصیف می کند. میلتون هم شخصیت هایش را همانند دانته که آنها را با توجه به گناهشان توصیف می کند، به صورت گروهی مجزا یا همان فرشتگان رانده شده معرفی می نماید. اما او بیشتر از دانته بر فرد و تمایز افراد با یکدیگر تاکید می ورزد. استفاده از تضاد در شناسایی کاراکترها به صورت مشخصی در سخنان ملوک و بلیال در کتاب دوم بهشت گمشده مشهود است. ملوک شخصیتی است بی پروا که از جنگ علیه بهشتیان دفاع می کند. بلافاصله بعد از سخنان ملوک، سعی بلیال بر این است که فرشتگان را به جنگ نکردن علیه بهشت ترغیب کند.

اساسی ترین ویژگی مدرنیزم، پندارهء انسان مداری است. این گمانه بنیادین که انسان تنها رانندهء هستی ست، زمینه ساز همهء دستاورد های خجسته این رویداد تاریخی ست. این چگونگی، انسان را، که پیش از آن، ” مخلوقی جایزالخطا” و بنده ای ناتوان و ناچیز پنداشته می شد و گاه از “گاوان و خران ِ بار بردار” فرومایه تر می دانستندش، به مرکزِ هستی ـ که پیش تر جای خدایان و خداوندان بود ـ کشانید و بالاترین جایگاه و والاترین ارج را زیبندهء او دانست. چنین شد که بردگی و برترانگاری و نابرابری درجهان زشت و زننده شد و انسان امروزی، هر که و هرکجا که هست، بی چشمداشت به رنگ و شکل و جنسیت و ملیت و آئین و دانش اش، دارای حقوقی بنیادی پنداشته می شود که “حقوق بشر“، نام گرفته است.

حقوق بشر، گواهینامه برابری حقوقی همگان و رد هرگونه برتری فردی و جنسی و قومی و نژادی و دینی ست. این چگونگی، بنیاد پروسه سکولاریزاسیون است. پروسه ای که براساس آن همگان بی هیچ پیش داروی و پیش پنداری در برابر قانون برابرند. پیش از آن حقوق فرد با چشمداشت به جایگاه وی در هرم قدرت در جامعه تعریف پذیر بود. هر چه جایگاه فرد به زبانه آن هرم نزدیکتر بود، حقوق وی بیشتر و تکالیفش کمتر می بود. چنین بود که “حق“، در روزگاران ِ پیشتین در بسیاری از سرزمین ها، نخجیرگاه شاهزادگان و کلان تران و ارباب ثروت و قدرت بود و “تکلیف“، کلاف گوریده ای که همیشه و همه جا، بر دست و پای بینوایان پیچیده میشد. بسیاری از جامعه شناسان، پافشاری جهان مدرن بر حقوق بشر در برابر تاکید دیدگاه های آئینی بر وظایف او را یکی از ویژه گی ها مدرنیزم دانسته اند.

در چشم انداز فرهنگی روزگاران پیش مدرن، انسان حلقه ای از زنجیره ای چرخ گردان جامعه پنداشته می شد و نیک و بد او با چشمداشت به نقش اجتماعی و باز دهی وی به جامعه تعرپف می شد. در آن روزگاران و نِیز در فرهنگ های پیش مدرن در همین روزگار، سخن برسر این است که فرد چگونه خدمتی به آب و خاک خویش باید و می تواند بکند. این چگونگی از راه های چندی، از جمله از راه موضوع های انشا در دبستان و دبیرستان به کودکان آموزش داده می شود. همه ما در باره؛ ” دلتان می خواهد وقتی که بزرگ شدید، چه کاره بشوید.” انشا نوشته ایم و پیش از نوشتن می دانسته ایم که برای نمره بهتر گرفتن، چه می بایستمان نوشت. این که،” البته از این موضوع چنین برمی آید که ما دلمان می خواهد وقتی که بزرگ شدیم به کشورمان خدمت کنیم و وظایف خود را به نحو احسن انجام دهیم و مایه افتخار پدر و مادر و فک و فامیل و جامعه و میهن خود باشیم”. آشکار است که پذیرش این همه افتخار آفرینی، جایی برای خود ما باقی نمی گذارد و شخصیت ِ فردی از اوان کودکی در کلاف درهم این همگانیت نارسته می ماند.

پشتوانه فرهنگی این چگونگی که حقوق را برای گروهی و تکالیف را برای گروهی دیگرمی داند، آیین و اخلاق و ادبیات رسمی ِ هر جامعه است. در ادبیات فارسی، پذیره هایی مانند؛ “سید از نور و آدم ازخاک است”، گویای این چگونگی ست. پنداره های این چنینی، با گذر زمان، کانون های ثروت و قدرتی را در جامعه پدید می آورد که هر یک اهرمی برای کشیدن آن جامعه بسویی می شود که پایانداد آن ناموزونی و ناهنجاری نازمانمندی دگرگونی های فرهنگی و اجتماعی ست.

گسترش دانش و فن آوری مدرن که امروزه گوهر چیزی ست که جهانیان آن را ” پیشرفت“، می خوانند و نماد ِ آشکار مدرنیزم می دانند، در شکل کنونی اش از زمانی آغاز شد که انسان دل از دیو و فرشته برگرفت و خود را تنها نیروی شکل دهنده پدیدارهای هستی پنداشت. این پنداره ذهنیتی را در پی داشت که در آن همه جای گیتی، گستره گام گذاری ِ انسان شد. پیش تر از آن انسان با طبیعت می زیست و نبض ذهن او با پر ِ پروانه می زد. از آن پس، انسان چون زینده ای آگاه از هستی خویش، پا درطبیعت گذاشت و خود را در سویی و طبیعت را چون گِردآمدی از سازه های خام در سویی دیگرپنداشت.

پس روزگار مدرن با تعریف تازه ای از انسان آغاز شده است انسانی که می تواند و حق دارد جهان خود را – در چارچوب قانون، تا آنجایی که آزادی دیگران را خدشه دار نکند – هرآنگونه که می پسندد، بسازد و بپردازد. از این دیدگاه، فرد اصالت می یابد و خدای جهان خویش پنداشته می شود. پس هیچ یک از چشم اندازهای آئینی نمی تواند با این نگرش دمساز باشد. با گذشته نیز.

گفتمان هایی چون؛ روشنفکر دینی، مذهبی ِ مدرن، دین علمی، فمینیست اسلامی، دو-واژگانی ناهمایند و ناهمخوان و یکدیگر ستیز و معنا گریزند. مانند؛ خفته بیدار، سبز بی زنگ و مثلث چارگوش ِ.

اومانیسم طرز تفکری است که مفاهیم بشری را در مرکز توجه و تنها هدف خود قرار می‌دهد. لغت اومانیسم را در یک فرهنگ لغت. ساده چنین می‌یابید: «نظام فکری مبتنی بر ارزش‌ها، خصایص و اخلاقیاتی که پنداشته می‌شود فارق از هر گونه قدرت ماوراء الطبیعی، درون انسان وجود داشته باشند

 

 

 

 

نتیجه گیری نویسنده: اصل واژه اومانیسم در لاتین (HOMO)به معناى انسان است. اولین بار در رم، در بحث از انسانیت با عنوان «انسان انسانى» در مقابل «انسان الهى» مورد توجه قرار گرفت. ایده های اومانیستی

۱-علم تنهامنبع معتبرکسب معرفت درموردجهان است.

۲-نوع انسان نظام اخلاقی خودرا از درس های تاریخی –تجارب واندیشه ورزی مشخص می کند.

 

 

مطابق این عقیده انسان باید محور و مدار کائنات و کانون توجهات همه مکاتب و برنانه‏هاى آسمانى و زمینى باشد. بدین سان، اصالت در همه زمینه‏ها از آن انسان و فهم او خواهد بود. رنه گنون از فلاسفه معاصر در باره اومانیستها مى‏گوید:

 

«مى‏خواستند همه چیز را به میزان بشرى محدود سازند؛ بشرى که خود غایت و نهایت خود قلمداد شده بود.»

 

ماکیاولى از پیشگامان تز اومانیسم محسوب مى‏شود. وى انسان محورى را جایگزین خدامحورى کرد و براى توجیه مبناى خود استدلال مى‏کرد: درست است که هدف سیاست جلب رضایت خداست، اما در حقیقت هر آنچه «بنده خدا» را راضى و خشنود کند، «خدا» را خشنود کرده است.

 

با این بهانه و مبنا، اعمال سیاست و حکومت نه براى جلب رضایت خدا، بلکه براى جلب رضایت و خشنودى انسان متمرکز شد با این ترفند، دین مسیحیت از صحنه سیاست وحکومت در حاشیه قرار گرفت..

در تحلیل اومانیسم نکات ذیل قابل تأمل است.

 

. چالش مسیحیت با انسان‏گرایى: یکى از علل مهم ظهور مکتب اومانیسم در غرب، تحقیر انسانیت از سوى مسیحیت تحریف شده و کلیسا بود. مسیحیت با پیش کشیدن آموزه «گناه فطرى» بر این باور بود که همه انسانها به دلیل گناه حضرت آدم در بهشت به گناه آلوده شدند و این گناه آدم به انسانها منتقل مى‏شود.

پس از ظهور مکتب اومانیسم این مسئله شدت بیشتری یافت . انسان که در گذشته تمام توجهش به آسمان بود و زمین برای او مظهر بلا و بدبختی بود ، در دیدگاه خود تجدید نظر کرد.

 

 

 

نویسنده:محمودموسایی کارشناس ارشدعلوم سیاسی

محمود موسایی

About محمود موسایی

محمود موسائی، نویسنده و پژوهشگر، ایران
منبع: شبکه قلم
این مطلب را به اشتراک بگذارید:
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

این را هم ببینید!

هایدگر؛ فیلسوف میان دو جنگ

فلسفه هایدگر،فیلسوف آلمانی،پیرامون سئوال درباره معنی وهدف هستی است. درشاهکاراویعنی کتاب “هستی وزمان”درسال ۱۹۲۷،ادعامیشود که …

تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت می باشد CopyRight 2017- All Rights Reserved